تبليغاتX
افراد حاضر در وبلاگ افسون یک نگاه
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم...

 

در اين دنیای پست پر از فقر و مسکنت ، برای نخستین بار گمان کردم

 

که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشيد . اما افسوس، اين شعاع آفتاب نبود، فقط یک پرتو گذرنده،

 

یک ستارهء پرنده بود که بصورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد  و در روشنایی آن یک لحظه ،

 

  یک ثانیه همهء بدبختیهای زندگی خودم را دیدم ٬ نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم.

 

اسم او را هرگز نخواهم برد  ٬او ديگر متعلق به اين دنیای پست درنده نیست . 

 

 اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.

 

بعد از او من دیگر خودم را از جرگهء آدم ها، از جرگهء احمق ها وخوشبخت ها بیرون کشیدم

 

و برای فراموشی به شراب و تریاک پناه بردم

 

 زندگی من تمام روز میان چهار ديوار اتاقم می گذشت و می گذرد

 

همهء وقتم وقف نقاشی روی جلد قلمدان و استعمال مشروب و تریاک می شد.

 

 خانه ام بیرون شهر، در یک محل ساکت و آرام دور از آشوب و جنجال زندگی مردم واقع شده 

 

 اطراف آن کاملا مجزا و دورش خرابه است.

 

میان چهار دیوار اطاقم روی قلمدان نقاشی می کردم و با اين سرگرمی مضحک وقت را می گذرانیدم،

 

 نمی دانم چرا موضوع همهء نقاشیهای من از ابتدا یک جور و یک شکل بوده است.

 

همیشه یک درخت سرو می کشیدم که زیرش پیرمردی قوز کرده به خودش پیچيده،

 

دور سرش شالمه بسته بود و انگشت سبابه دست چپش را بحالت تعجب به لبش گذاشته بود

 

 روبروی او دختری با لباس سیاه بلند خم شده به او گل نیلوفر تعارف میکرد، ميان آنها یک جوی آب

 

فاصله داشت . آیا این مجلس را من سابقا دیده بوده ام، یا در خواب به من الهام شده بود؟

 

 دستم بدون اراده این تصویر را می کشید ٬ و غریب تر آنکه برای این نقاشی مشتری پیدا میشد

 

 و حالا قضیه ای بخاطرم آمد:

 

  نزدیک غروب گرم نقاشی بودم و برای اندکی به کنار پنجره اتاقم رفتم و از پنجره نگاهي به

 

 بيرون انداختم ٬ دیدم در صحرای پشت اطاقم پیرمردی قوزکرده  زیر درخت سروی نشسته بود

 

 ویک دختر جوان، نه  یک فرشتهء آسمانی جلو او ایستاده، خم شده بود

 

و با دست راست گل نیلوفر کبودی به او تعارف می کرد، در حالی که پیرمرد

 

ناخن انگشت سبابهء دست چپش را میجويد.دختر درست در مقابل من واقع شده بود،

 

 ولی بنظر می آمد که هیچ متوجه اطراف خودش نمی شد. نگاه می کرد، بی آنکه نگاه کرده باشد

 

 مثل اینکه به فکر شخص غایبی بوده باشد٬ از آنجا بود که چشمهای مهیب افسونگر،اورا ديدم ،

 

او همان حرارت عشقی جنون آمیز را در من دميد .

 

لباس سیاه چین خورده ای پوشیده بود که قالب و چسب تنش بود ، وقتی که من نگاه کردم

 

 گویا می خواست از روی جویی که بین او و پیرمرد فاصله داشت بپرد ولی نتوانست،

 

 آنوقت پیرمرد زد زیرخنده، خندهء خشک و زننده ای بود که مو را به تن آدم راست می کرد

 

من در حالی که بطری شراب دستم بود، هراسان از جلوي پنجره جستم ٬نمی دانم چرا می لرزیدم 

 

 یک نوع لرزه پر از وحشت بود، مثل اینکه از خواب گوارا و ترسناکی پریده باشم 

 

همینکه بخودم آمدم٬ وارد اطاق شدم ، هوا تاریک می شد، چراغ دود می زد،

 

 ولی لرزهء ترسناکی که درخودم حس کرده بودم هنوز اثرش باقی بود

 

 زندگی من از این لحظه تغییرکرد٬ يک نگاه کافی بود، برای اینکه آن فرشتهء آسمانی ،

 

تا آنجایی که فهم بشر از ادراک آن عاجز است تاثیر خودش را در من بگذارد.

 

شرارهء چشمهایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه بنظر من آشنا می آمد،

 

 مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان اوهمجوار بوده

 

 می بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم.

 

هرگز نمی خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعهء نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می شد

 

 کافی بود. در این دنیای پست یا عشق او رامی خواستم و یا عشق هیچکس را

 

آیا ممکن بود کس دیگری در من چنین تاثیربکند!!؟

 

 ولی خندهء خشک و زنندهء پیرمرد رابطهء میان ما را از هم پاره کرد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط غزل | 

 

امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم'' دوستت دارم.''

تو نهراس و آنكس باش.

بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.

بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم.

بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم.

بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم.

ميخواهم بينديشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد.

كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست.

همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.نقش حقيقت را

همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط غزل | 
 

قصه از یه شب شروع شد از یه شب سرد پاییزی .... یکی اومد که با حرفاش تابستونی کرد !!!

و تموم یخ هایی که به دورم پیله بسته بود و اب کرد قصه قصه ی یه اشک پاکه که معصومانه

روی گونه هام ریخته شد....قصه ی یه چشم عاشقه که به چشمای کسی دوخته شده بود که فکر می کرد

چشماش از جنس چشمای خودشه ........چه ساده بودم چه ساده بودم که حرفاتو باور کردم

چه ساده دل به تو دادم ..  دلمو شکستی...غرورمو.....همه وجودمو......

همه زندگیم تو بودی....ديگه خسته شدم از گفتتن ونوشتن اسمت.

اكنون زمان را گم کرده ام نمی دونم در کدامین فصل سیر می کنم نمی دونم چه بلایی سرم اومد.

من با خود چه کردم هیچ گاه در عالم رویا در ذهنم نمی گنجید چنین بر زمین بخورم

 که دیگر قدرت بر خواستن نداشته باشم چه کنم ، دوسش دارم ، شوخی که نیست.

دلم ميخواد گریه کنم وجز صدای اشک هایم صدائی نشنوم می خواهم بدانم که تنهایم٬

شاید عشق من در حال گریستن باشد اما صدای قلبم را از تنهایی و خلوت می شنود.

ای کاش می دانستی که با هر بهانه ای نمی شود اشک ریخت 

 نبودنت بهترین بهانه ی اشک ریختن است.

به هر حال ميخوام فراموشت كنم چند روزی می شه که زندگی جدیدی آغاز کردم

 به خودم ميگم کاشکی هیچ وقت عاشق نمی شدم تا اینهمه زجر نکشم

هنوزم  می شه از صفر شروع کرد فقط  باید خدا کمکم کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط غزل | 

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا می مونی

اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟

خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من

من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن

من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته ؟

خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته

زنده موندن یا مردن من واسه اون فرقی نداره

اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره

خدا جون میخوام بمیرم تا بشم همیشه راحت

ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه ی یه ساعت

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط غزل | 

سوگند

میشه اینگونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنارش باشی هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی هنوز همه ی لبخند های خود را به او نشان نداده بودی .

همیشه اینگونه بوده است کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست فکر می کردی می توانی با او به همه ی باغ ها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی ، هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موج ها می رفتی هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی.

همیشه اینگونه بوده است وقتی دور و برت پر است از نیلوفر های پرپر ، خوابهای بی رویا و آینه های بی تاب ، وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری نا باورانه او را در کنارت نمی بینی فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی.

همیشه اینگونه بوده است اوکه می رود ، او که برای همیشه می رود و آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی ، از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید احساس می کنی کلمات لال شده اند ، پل ها فرو ریخته اند ، کفش ها پاره شده اند ، دست ها یخ زده اند و پروانه ها سوخته اند راستی اگر هنوز او نرفته است اگر هنوز باد همه ی شمع هایت را خاموش نکرده است اگر هنوز می توانی برایش یک استکان چای بریزی و غزلی از حافظ بخوانی ، قدر تک تک نفس هایش را بدان و به فرشته ای که می خواهد او را از زمین به آسمان ببرد بگو تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوها سوگند می دهم او را از من نگیر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط غزل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به همه عاشقان
من غزل هستم نویسنده وبلاگی که پیش روی شماست
21 بهار رو سپری کردم و از سرزمین غم ها برای شما نامه مینویسم .
تا دیروز همدمم تنهایی بود و غم امروز هم با وجود دوستانی که دارم باز هم تنهایم تنهای تنها فقط خدا رو دارم و بس ....

نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته اوّل مهر 1384
هفته چهارم شهریور 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته دوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
هفته چهارم مرداد 1384
هفته سوم مرداد 1384
هفته دوم مرداد 1384
هفته چهارم تیر 1384
هفته سوم تیر 1384
هفته دوم تیر 1384
هفته اوّل تیر 1384
هفته چهارم خرداد 1384
هفته سوم خرداد 1384
پیوندها
آوای دل(دختر خاله ماهم)
پرستوی بی آشیان(دختر خاله قند عسلم)
سکوت جهنمی(دوست عزیزتر از جونم)
مرد قبیله
خزون
چند قدم تا خدا
خلوت دل
آبی
تا اوج پرواز
خواب سیاه
لیلی
قصه پرواز
مرد خسته
کبوتر
به اسمان پرستاره عشق كتايون خوش آمديد
alone-man
گل یخ
زندگي
اولدوز
زرتاك(سايتي باحال)
نابخشوده
غروب تنهايي
دل هاي شيشه اي
و من همانم كه از خاك آمده ام
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان